حکایت عباسقلی آقا باکیخانف، میرزابنویس عهدنامه ننگین و درس عبرت برای امروز ایران

در دهکدهای آرام در حول و حوش باکو، جایی که تاریخ و فرهنگ ایران دیرزمانی بر آن سایه انداخته بود، عباسقلی آقا باکیخانف چشم به دنیا گشود. خانوادهای دیوانسالار و متدین که نسل اندر نسل، خدمتگزار دستگاه حکومتی ایران بودند. شهرت او ابتدا بهعنوان یک میرزابنویس توانا بود؛ امضایی مطمئن در اسناد دیوانی و قراردادهای پیچیده.
اما روزگاری رسید که سرنوشت خود عباسقلی آقا و سرزمینش با تار و پود تقدیر بازی کرد؛ روزهایی که او در کنار ژنرالهای روسی، پیشنویس عهدنامهای را تنظیم کرد که شمشیر انتقام و شکست را بر قلب ایران نشاند. این عهدنامه، گلستان قراباغ نام گرفت، سرآغاز واگذاری بخشهائی از خاک ایران به دولت روسیه و پایان حضور دیرپای ایران بر قفقاز بود.
کودکی در سایهی ایران کهن و تلاطم روزگاران
عباسقلی آقا در خانوادهای دیوانسالار و فرهنگی در روستای امیرحاجان، از حومههای باکو، در سال 1173 خورشیدی چشم به جهان گشود. از همان هفت سالگی به مکتب رفت، اما دوران کودکی او همزمان بود با فروپاشی تدریجی اقتدار ایران در قفقاز و هجوم آشوبزده روسها به این سرزمین. به همین سبب، فرصت تحصیل کامل برایش فراهم نگشت و تا نزدیک به بیست سالگی، تنها توانست در ادبیات فارسی به مهارتی نسبی دست یابد. با اینحال در تمام این سالها با دقت و پشتکار، درسهای کار دیوانی را از منظر تجربه و سنتهای خانوادگی آموخت و در جوانی برای تکمیل دانشش به قبه رفت تا زبان عربی، فقه و اصول را فراگیرد.
روحیهای سرکش و جاهطلب در او موج میزد؛ ویژگیهایی که ریشه در پرورش در یک خانواده دیوانسالار داشتند و دائماً در پی فرصتهای تازه بود. در همین زمان بود که روسها کمکم خواستگاهش را تحت سلطه خود میگرفتند و خلا قدرت و نظم در بخشهای ایراننشین قفقاز ـ از اران و شروان گرفته تا حوالی دیگر مناطق ـ مردم را سردرگم و ناچار به گزینشهایی دشوار میکرد. عباسقلی به سرعت سمت همکاری با روسها کشیده شد و به جمع یاران مورد اعتماد آنان پیوست.
روسیه آن روز به شکلی هوشمندانه سرزمینهای تازه متصرفه را به گونهای اداره میکرد که با مردم محلی مماشات کند؛ اما در واقع بر نیروهای محلی، بهویژه دیوانسالاران ایرانی متکی بود؛ این همان ساختاری بود که عباسقلی را که تیزبین و دوراندیش بود، ظرفیتی بهشمار آورد برای پیشرفت در نظم سیاسی تازهای که روسها پیریزی میکردند. البته همه این پیشرفتها تنها وقتی ممکن بود که عبور از ایران و پشت کردن به آن در دستور کار میبود.
بهکارگرفته شدن عباسقلی آقا در دولت روسیه، در آن شرایط آشوبزده و پرآشفتگی نه تنها خیانتی سخت بود بلکه بار سنگین و جانکاهی هم بر دوش او گذاشت. امروز میتوان او را از اولین نسل دیوانسالاران ایرانی قفقاز شمرد که با همکاری گسترده با روسها هم رازهای دیوانی و حکومتی این سرزمینها را در اختیار غربتنشینان گذاشتند، و هم رازهای روحیه و شرایط مردمان مغلوب و در عین حال درونی ایران را به دشمن منتقل کردند.
اما نقطه عطف در زندگی عباسقلی آقا، زمانی بود که نرمنرم جایگاهش بالا رفت. استعداد و نبوغ او، حمایت سیاستمداران بزرگی چون گریبایدوف، یرمولف و ژنرال پاسکویچ را جلب کرد. به گونهای که او مشاور مورد اعتماد این فرماندهان و حتی امپراتور روس شد. در جنگهای اول و دوم ایران و روس، تحلیلهای دقیق و اطلاعات او درباره وضعیت روحیه و ضعیفبودن ارتش ایران، دربار قاجار و روابط پیچیده شاه، ولیعهد و سرداران لشکر، به روسها کمک فراوان کرد تا بر نقاط ضعف ایران دست بگذارند.
در زمان عقد عهدنامه گلستان، عباسقلی آقا همراه با گروهی از دیوانسالاران قدیمی و بومی، نقش فعال خود را ایفا کرد؛ آنان سعی کردند خواستههای بلندپروازانه روسها را به شکل بهتری محقق کنند. نتیجه این قرارداد تلخ واگذاری باکو، گنجه، قراباغ، تالش، شکی، شروان، قبه، داغستان و گرجستان به روسیه بود و زمینهساز فشار بیشتر بر ایران در سالهای بعد شد.
پس از مدت کوتاهی، یرمولف عباسقلی را به تفلیس فراخواند و ماموریتهایی در ولایتهای مختلف مانند شیروان، ارمنستان، داغستان و آناتولی به او سپرد که او از آنها برای افزایش تجربیات خود بهره برد. در جنگ دوم ایران و روس نیز، گزارشهای موشکافانهاش از ناتوانیهای ارتش ایران و شرایط دربار، به فرماندهی روسیه کمک کرد تا نقشههای استراتژیک خود را بهتر پیش ببرد.
عباسقلی آقا که در تنظیم عهدنامههای گلستان و ترکمانچای نقش کلیدی داشت، بارها نقاط فراموششده و حساس را به روسها یادآوری میکرد و در دیپلماسی روان و فنی خود نقشی تأثیرگذار ایفا کرد. این موفقیتها موجب شد تا او سالها از امینترین افراد دولت روسیه در سیاستهای قفقاز باشد و به نزدیکترین یاران گریبایدوف تبدیل شود. او گزارشهای جامع و دقیق زیادی درباره وضعیت پناهندگان روسی در ایران و زنان گرجی، روس و لزگی که در ایران ماندگار شده بودند، تهیه کرد؛ گزارشهایی که باعث تحریک گریبایدوف برای بازگرداندن آنان به روسیه شد، اقدامی که به کشتهشدن گریبایدوف انجامید.
در میانه زندگی دیوانیاش، عباسقلی از کار بازنشسته شد و راهی روسیه و سپس اروپا شد؛ از لهستان تا فنلاند و لیتوانی سفر کرد و با بزرگان و درباریان آن عصر دیدار نمود. این سفر برایش سفری درونی نیز بود؛ او رفتهرفته دریافت که خواستهها و تصوراتش درباره جهان و سیاست، تا چه اندازه بر پایه جهل و خطا بوده است. این دگرگونی فکری، بنیادِ همه داشتهها و تجربههای پیشین را به تلاطم انداخت.
با بازگشت به وطن، انسانی دیگر یافته شد؛ کسی که دیگر مجللترین مناصب برایش کوچک و گذرایند، و لذتهای دنیوی را جز نقش بر آب نمیدید. او به این نتیجه رسید که تنها دولتی سزاوار حمایت است که بر دانش و ادب استوار باشد.
اما آنچه غمانگیزتر بود، نقشههای موذیانهای بود که روسها بر قفقاز اجرا میکردند؛ سیاستی که جوانان عاشق ایران را میکشت، نخبگان و دانشمندان را به ایران یا عثمانی میراند، و شاعران و روحانیون را به سیبری تبعید میکرد تا قفقاز سرزمینی بیروح و مخوف شود. به ویژه، برنامهای دقیق برای تغییر ترکیب قومی و فرهنگی منطقه تدوین شده بود، که هدفش زدودن فرهنگ و زبان فارسی از شرق قفقاز بود. آوردن اجباری تاتارها و شاهسونها، و احیای زبان تاتاری، ترکی و سپس روسی، میخواستند نابودی ایرانیگری را رقم زنند.
این همه دردها و خیانتها عباسقلی را به اندیشهای عمیق فرونشانده بود؛ او دریافته بود که چراغی بوده برای پایمال شدن میهنش و بذرهای سیاهی که کاشته شده بودند، ولی دیر شده بود.
پس کوشید بخشی از خسارت را جبران کند: با تشکیل انجمنهای ادبی در باکو و شروان، با نشر نوشتههای تاریخی و جغرافیایی که به زبان فارسی بودند، با نگارش رسالهای آسان برای یادگیری دستور زبان فارسی، و نوشتن تاریخ قلمروهای شرقی ایران به شیوه نوین؛ همه اینها نشان از عشقی دیرهنگام و ندامتی عمیق داشت.
کتاب مشهور «گلستان ارم» حاصل این تلاشها بود؛ اثری که تأکید داشت سرزمینهای گسترده قفقاز، از دامنههای داغستان و تالشان تا گرجستان و ابخازستان، همه ریشههای ایرانی دارند. با وجود همه این کوششها، وجدان عباسقلی آقا آرام نمیگرفت؛ اینکه چه خیانت بزرگی در حق وطن کرده بود.
زیرا سرانجام، اندکی پیش از چهل و چند سالگی، راهی مکه شد تا در ایام حج، پیش از مرگ، از همه گناهان کوچکش توبه کند. شاهدان گفتهاند او را با صورت و مویی پریشان، اشکریزان، و همانند مادران سوگوار میدیدند که بارها مدالهای افتخارش—که نشان وفاداری به دولت روسیه بودند—را از تن درمیآورد و به سوی آسمان میبرد و بر خیانتهای گذشته اعتراف میکرد.
عباسقلی آقا باکیخانف سرانجام در مکه درگذشت و در وادی فاطمه به خاک سپرده شد؛ مردی که زندگیاش تابلویی بود از تلخی تاریخ، خیانت و پشیمانی، و درس عبرتی برای آیندگان.
عباسقلی آقا و پیام عبرتآموز برای امروز
امروز هنگامیکه برخی از مخالفان نظام جمهوری اسلامی تنها از سر ناخشنودیهای سیاسی، چشم به دشمنان خارجی دوختهاند و با ترویج فضاهای تخریبی و حمایت از تحریمها و مداخلات، گامی به سوی ایرانزدایی و تضعیف کشور برمیدارند، باید داستان عباسقلی آقا را به یاد بیاورند.
اینکه گمان کنیم با تغییر حکومت، همه مشکلات گشوده خواهد شد، همان اشتباهی است که در دوره قاجار رخ داد؛ همان تفکری که باعث شد تا افرادی مثل باکیخانف قراردادهای صلح را به نفع روسیه تنظیم کنند و بخش بزرگی از خاک ایران برای همیشه از دست برود.
تجربه تاریخی به ما میآموزد که «تغییر» فقط با نفی گذشته و وابستگی به قدرتهای خارجی رخ نمیدهد، بلکه نیازمند وحدت ملی، بازسازی فرهنگی و تقویت ظرفیتهای داخلی است.
در پایان، عباسقلی آقا، مردی که روزگاری نردبان پیشرفت در دستگاه روسیه را بالا رفته بود، راهی مکه شد تا در سایه آرامش معنوی، به گذشتهاش بنگرد. او در آن وادی مقدس، بارها بر پای خود زد و برای همه خیانتهایی که به ایران کرده بود، از صمیم قلب توبه نمود.
در آنجا در سنین نسبتاً جوانی، چشم از جهان فروبست ؛ مردی که سرنوشتش داستانی بود عبرتآموز؛ حکایتی از انسان و زمانهاش، و یادآوری برای همه ما که نگاه امروز را باید از تاریخ بیاموزیم.