داستان نابغهترین خلافکار ایرانی | کسی که کاخ دادگستری را به یک آمریکایی فروخت

در دل تاریخ جنایی ایران، نامی وجود دارد که با هیچ تبهکار دیگری قابلمقایسه نیست؛ سید مهدی بلیغ. نابغهای که ذهنش درگیر نقشهچینی برای پیچیدهترین کلاهبرداریهای قرن بود. مردی که آنقدر در حرفهاش استاد بود که حتی کاخ دادگستری را به یک تاجر فروخت.
حلقه فریب؛ شروع یک عروسی قلابی
یکی از مشهورترین عملیاتهای بلیغ، داستانی است شبیه به فیلمنامهای سینمایی. او وارد مغازه جواهرفروشی معروفی در میدان فردوسی شد، با چهرهای شیکپوش و رفتاری مطمئن. حلقهای درخشان از جیبش بیرون آورد و با قیمتی بسیار پایینتر از ارزش واقعیاش پیشنهاد فروش داد. جواهر فروش، بارون مگردیچ، که مجذوب معامله شده بود، از قیمت پایین حلقه شوکه شد؛ اما بلیغ در ادامه با داستانی اغواکننده اعتماد او را جلب کرد.
پزشک اتریشی؛ قهوهای با طعم داروی بیهوشی
بلیغ، مرحله دوم نقشهاش را با مهارتی حیرتآور اجرا کرد. به مطب پزشکی اتریشی رفت و با داستانی جعلی درباره برادری که میخواهد برای ازدواج با دختری مسلمان شود و نیاز به عمل جراحی خاص دارد، پزشک سادهدل را وارد بازی کرد. حتی برای قانع کردن بیشتر، وعده دستمزد بالا داد و برنامه بیهوش کردن «برادر خیالی» با قهوه آغشته به داروی بیهوشی را هم دقیق توضیح داد.
وقتی شکارچی، خودش قربانی شد
فردای آن روز، بلیغ با جواهرفروش راهی مطب شد. بارون که رویای خرید صندوقچهای پر از جواهرات را در سر داشت، نهتنها کلید مغازهاش، بلکه همه پولهای داخل گاوصندوق را هم با خود آورد. پزشک، مطابق برنامه، قهوه را تعارف کرد و بارون، بیخبر از نقشه، به خوابی عمیق فرو رفت.
ضربه نهایی
در حالی که بارون روی تخت جراحی بیهوش شده بود، بلیغ به بهانه رفتن برای گرفتن نسخه، مطب را ترک کرد. اما مقصد او نسخه نبود، بلکه مغازه قربانیاش بود. با کلید مغازه و کیف پر از پول، تمام جواهرات داخل مغازه را جمع کرد و برای همیشه از صحنه محو شد.
سارقی که قاتل شد
بعد از ماجرای معروف سرقت از جواهرفروشی بارون، مهدی بلیغ عطش خود برای خلاف را فراموش نکرد. خیلی زود با دو سارق حرفهای دیگر آشنا شد و با هم باندی خطرناک و مخوف تشکیل دادند. عهدی میانشان بسته شد: «هر که گیر افتاد، دیگران موظف به آزادیاش خواهند بود.» اما در دنیای جرم و جنایت، وفاداری ارزانیست.
مدتی بعد، بلیغ به دام افتاد و روانه زندان شد. از پشت میلهها، نامهای به دوستانش نوشت و درخواست کمک کرد؛ اما پاسخ آنها چیزی نبود جز خیانت. نهتنها دست یاری به سویش دراز نکردند، بلکه یکی از آنها دل نامزدش را هم ربود. این خیانت در جان بلیغ آتشی افکند که فقط با انتقام خاموش میشد. وقتی مهدی بلیغ از زندان آزاد شد، تنها یک هدف در سر داشت: پیدا کردن خیانتکاران. از دو همدست، یکی به خارج از کشور گریخته بود، اما دیگری، مهدی، هنوز در تهران زندگی میکرد. بلیغ بهظاهر کینه را فراموش کرد و به مهدی نامهای نوشت با پیشنهادی وسوسهانگیز: سرقتی بزرگ از بانک ملی.
بیخبر از نیت پنهان بلیغ، مهدی پیشنهاد را پذیرفت. روزی که قرار بود جزئیات سرقت را مرور کنند، هردو در خانهای در قلهک ملاقات کردند. اما از آن روز، دیگر کسی مهدی را ندید. چند ماه بعد، بلیغ با همکاری یک خلافکار ایتالیایی به نام آلبرت دوباره به صحنه جرم بازگشت. سرقتهای آنها توجه پلیس را جلب کرد تا اینکه مأموران سرانجام بلیغ را در همان خانه اجارهای در قلهک دستگیر کردند.
در حین تفتیش، پلیس متوجه تغییر وضعیت عجیب زمینِ زیرزمین شد. کندن خاک، راز را برملا کرد: جسد مردی با دستان بستهشده به سیم برق، مدفون در کف خانه. تردیدی نماند که این همان مهدی است. حالا بلیغ نهتنها سارق، که قاتل هم شده بود.
کلاهبرداری بزرگ
یکی از درخشانترین و البته خطرناکترین اقدامات تبهکاری مهدی بلیغ، فروش کاخ دادگستری بود. داستانی که نهتنها نشاندهنده هوش و زیرکی فوقالعاده او است، بلکه نمایانگر روح تبهکارانهای است که برای رسیدن به هدف خود، از هر وسیلهای، حتی فریبهای حقوقی و اجتماعی، بهره میبرد.
آشنایی با مرد ثروتمند و نقشهای پیچیده
داستان از آنجا آغاز شد که بلیغ در روزهای اوج تبهکاریاش با مردی ثروتمند آشنا شد که تصمیم گرفته بود داراییهای خود را در تهران سرمایهگذاری کند. این مرد که علاقه زیادی به خرید املاک داشت، به تهران آمد تا از ثروت خود در پایتخت بهرهبرداری کند. بلیغ که میدانست این فرد به دنبال سرمایهگذاریهای بزرگ است، نقشهای پیچیده در ذهن خود طراحی کرد تا بتواند ثروت او را در کسری از زمان به جیب بزند. بلیغ ابتدا به نحوی که بتواند اعتماد این مرد را جلب کند، به او وعده داد که در تهران چندین ملک و خانه لوکس دارد که میتواند بهراحتی او را از خطرات اقتصادی و سرمایهگذاریهای نادرست در امان نگه دارد. اما بلیغ یک پیشنهاد خاصتر برای او داشت: کاخ دادگستری!
شروع فریب و طراحی نقشه
بلیغ که میدانست این مرد ثروتمند به سرمایهگذاریهای خاص علاقه دارد، برای اجرای نقشهاش شروع به ساختن نمایی دروغین از یک امپراتوری تجاری کرد. به همین منظور، او یکی از کاخهای دولتی را که برای بسیاری از افراد ناآگاه شناخته شده نبود، به عنوان ملک خصوصی خود معرفی کرد.
بلیغ در یک روز آفتابی به سراغ مرد ثروتمند رفت و با او صحبت کرد که در حال حاضر کاخ بزرگی در تهران دارد که به وزارت دادگستری اجاره داده شده است. او از مرد ثروتمند خواست که پیشنهاد خرید این ملک را بررسی کند. برای جلب اعتماد بیشتر، بلیغ از چند نفر از نوچههای خود خواست که نقشهای مختلفی را ایفا کنند تا داستان او باورپذیرتر شود.
اجرای ترفندهای دقیق و فریبکارانه
در روزی که قرار بود معامله انجام شود، بلیغ با اتومبیل شیک کرایهای به هتل محل اقامت مرد ثروتمند رفت. این انتخاب نه تنها باعث میشد که بلیغ در چشم مشتریاش فردی مهم به نظر برسد، بلکه با توجه به نمایی که در ذهن مرد ثروتمند ایجاد کرده بود، او را بیشتر در دام میاندازد. پس از ورود به هتل، رانندهای که برای بلیغ در نظر گرفته شده بود، در را برای مرد ثروتمند باز کرد و به او اجازه داد تا وارد خودرو شود. در مسیر، در حالی که ماشین به سمت کاخ دادگستری میرفت، بلیغ چند توقف استراتژیک ترتیب داد. در این ایستگاهها، برخی از همدستان او که خود را مدیر بانک و صاحب مغازهها معرفی کرده بودند، در برابر مرد ثروتمند ایستادند و همین امر باعث شد که او کاملا تحت تاثیر قرار گیرد و یقین پیدا کند که بلیغ فردی مهم است.
گرفتن ودیعه و ناپدید شدن
بالاخره وقتی ماشین به کاخ دادگستری رسید، بلیغ از ماشین پیاده و به همراه مرد ثروتمند وارد کاخ شد. در این زمان، یکی از نوچههای بلیغ که خود را مامور دادگستری معرفی میکرد، کیف دستی بلیغ را از او گرفت و سپس آنها به سمت طبقات بالای ساختمان حرکت کردند.
در طبقه سوم، یکی دیگر از همدستان بلیغ که به شکلی کاملا حرفهای خود را صاحب کاخ معرفی کرده بود، به مرد ثروتمند خوشآمد گفت و حتی از او خواست که پیشنهاد خرید ملک را مطرح کند. در همان لحظه، مرد ثروتمند مطمئن شد که هیچ شکی در مورد مالکیت این کاخ وجود ندارد و درنتیجه تصمیم گرفت مبلغ هنگفتی به عنوان ودیعه پرداخت کند. بلیغ سپس قول داد که وزارت دادگستری ظرف چند روز آینده کاخ را تخلیه خواهد کرد و درنهایت، معامله را به پایان رساند. اما همین که مرد ثروتمند مبلغ هنگفتی را به عنوان ودیعه پرداخت و آنها خداحافظی کردند، بلیغ ناپدید شد.
درک فریب و رسوایی
چند روز بعد، زمانی که مرد ثروتمند برای بازدید از ملک جدید خود به کاخ دادگستری رفت، با دنیایی از ناامیدی و فریب روبهرو شد. این مرد متوجه شد که نهتنها آن کاخ در اختیار بلیغ نبوده، بلکه اصلا هیچگونه ارتباطی به او نداشته است. این مرد هیچگاه کاخ را ندید و درنهایت تنها چیزی که برایش باقی ماند، یک قرارداد جعلی و مبلغ هنگفتی بود که از دست داده بود.