دعوای برادر و خواهری زیاد شده است | زخمهای کودکی واقعا التیام پیدا میکنند؟
« دوست دارم بدانم هر کدام از شما آرزو دارید چه چیزی را بتوانید با دیگری در میان بگذارید.» این نخستین جملهای بود که «ریچل بنجامین»، درمانگر خانواده، در آغاز اولین جلسه درمان مشترک من و برادرم، باب، مطرح کرد.
به گزارش دیروزبان، من در بروکلین بودم، باب در نیوهیون و درمانگر از دفتر کارش در نیوجرسی به جلسه آنلاین وصل شده بود. دو برادر، هر دو در دهه شصت زندگی، روبهروی هم روی صفحه نمایش؛ تصویری که هم صمیمیت داشت و هم فاصله.
ایده این جلسات از خود باب مطرح شد. وقتی برای تهیه گزارشی درباره پدیده رو به گسترش «درمان خواهر و برادرهای بزرگسال» با رواندرمانگران گفتوگو میکردم، او ناگهان پرسید: «چرا خودمان این کار را نکنیم؟»
واکنش اولیهام مقاومت بود. چرا باید گذشته را دوباره زنده کنیم؟ مگر رابطهمان بد بود؟ در تعطیلات همدیگر را میدیدیم، در مهمانیهای خانوادگی کنار هم بودیم و زندگی بدون تنش آشکار ادامه داشت. اما باب اصرار کرد.
در نخستین جلسه، او گفت بهتر است از موضوع مذهب شروع کنیم. هر دو در خانوادهای یهودی بزرگ شدهایم؛ خانوادهای که بخشی از بستگانش را در هولوکاست از دست داده بود. اما باب بعدها کشیش کلیسای اسقفی شد؛ تغییری که همیشه موضوعی حساس میان ما بوده است.
من نیز دو مسئله دیگر را مطرح کردم: نخست اینکه باب معتقد بود هنوز هم با او مانند «برادر کوچکتر» رفتار میکنم؛ دوم اینکه احساس میکردم هرگز نتوانستهام واقعا با او درد دل کنم، گویی همیشه مانعی نامرئی میان ما وجود داشته است.
وقتی درمانگر از نقش ما در کودکی پرسید، اعتراف کردم که در سالهای نوجوانی رقابتی شدید با باب احساس میکردم؛ رقابتی که به تعبیر خودم «در حد داستان قابیل و هابیل» بود. میترسیدم او از من پیشی بگیرد و ناخودآگاه تلاش میکردم برتری خود را حفظ کنم. با این حال تصور میکردم این احساسات سالها پیش از بین رفتهاند.
اما باب نظر دیگری داشت. او گفت هنوز هم هنگام حضور در کنار من، بخشی از شخصیت واقعیاش را پنهان میکند. سپس خاطرهای تعریف کرد که مرا غافلگیر کرد: در گفتوگویی خانوادگی، من پیش از او به سؤالی که از خودش پرسیده شده بود پاسخ داده بودم؛ رفتاری که حتی متوجه آن نشده بودم، اما او آن را ادامه همان الگوی قدیمی میدانست؛ اینکه همیشه صدایش زیر سایه من گم شده است.
خاطره دیگری هم زنده شد؛ بازیهای هاکی روی استخری یخزده در دوران کودکی. من آن روزها را خاطرهای شیرین میدانستم، اما باب گفت در آن بازیها احساس زورگویی و تحقیر میکرد. برای نخستین بار فهمیدم دو نفر میتوانند یک گذشته مشترک را کاملاً متفاوت به یاد بیاورند.
به گفته درمانگر، هر دو ما گذشته را در ذهن و بدن خود حمل میکنیم؛ گذشتهای که هنوز بر رابطه امروزمان سایه انداخته است. هدف درمان، آشکار کردن همین بخشهای پنهان است.
رواندرمانگران میگویند در سالهای اخیر مراجعه خواهران و برادران بزرگسال برای درمان مشترک بهطور چشمگیری افزایش یافته است. رواج جلسات آنلاین پس از همهگیری کرونا این روند را آسانتر کرده و بسیاری از خواهر و برادرهایی که در شهرهای مختلف زندگی میکنند، اکنون میتوانند کنار هم وارد فرایند درمان شوند.
کارشناسان معتقدند برخلاف گذشته، امروز توجه بیشتری به تأثیر روابط میان خواهر و برادرها بر شخصیت انسان میشود. اگرچه روانکاوی کلاسیک بیشتر بر رابطه والدین و فرزندان تمرکز داشت، اما پژوهشهای جدید نشان میدهد رقابت، حسادت، محبت یا طرد شدن میان خواهر و برادرها میتواند تا پایان عمر بر اعتماد به نفس، روابط عاطفی و حتی مسیر زندگی افراد اثر بگذارد.
در یکی از جلسات، خاطرهای را بازگو کردم که دههها در ذهنم مانده بود. مادربزرگم روزی به من گفت: «باب همیشه تو را دوست داشته، اما تو برادرت را دوست نداری.»
آن جمله سالها رهایم نکرد. همان زمان باب با اختلال دوقطبی دستوپنجه نرم میکرد و مدتی در بیمارستان روانپزشکی بستری شد. امروز، پس از گذشت بیش از نیم قرن، این پرسش همچنان باقی است: آیا میتوان زخمهایی را که در کودکی شکل گرفتهاند، واقعا درمان کرد، یا آنها همیشه بخشی از هویت ما باقی میمانند؟