بر فراز برج ایفل، یک ایرانی ایستاد؛ روایت کمتر شنیدهشده از مهدی قلی خان مجدالدوله در سفر سوم شاه
مهدیقلیخان مجدالدوله از آن تیپ انسانهایی است که تاریخ رسمی معمولاً نمیداند با او چهکار کند. نه آنقدر سیاستساز بوده که در ردیف صدراعظمها بنشیند، نه آنقدر منزوی که فقط حاشیهنشین بماند. او در جایی میان «درباری» و «ماجراجو»، میان «خویشاوند شاه» و «مرد میدان» ایستاده است؛ جایی که بدن، خلقوخو و منش فردی، گاه بیش از منصب و عنوان اثر میگذارد. مجدالدوله را اگر فقط با القابش بخوانیم، میشود یک شاهزاده قاجاری دیگر؛ اما اگر به رفتارهایش نگاه کنیم، با شخصیتی روبهرو میشویم که قواعد نانوشته دربار را بارها به چالش کشید.
مجدالدوله پسردایی ناصرالدینشاه بود؛ نسبتی که در ساختار قاجاری میتوانست صرفاً یک امتیاز تشریفاتی باشد. اما رابطه او با شاه از جنس نزدیکی فعال بود، نه صرفاً خویشاوندی منفعل. روایت دوستعلی معیری که میگوید مجدالدوله در حضور شاه «گستاخ» بود و او را «تو» خطاب میکرد، نشانه نوعی رابطه غیرمعمول است. در درباری که فاصله، تعارف و واژههای پرطمطراق اساس مناسبات بودند، چنین رفتاری فقط از کسی برمیآمد که یا بیش از حد بیپرواست، یا بیش از حد مطمئن به جایگاهش.
ناصرالدینشاه، با همه استبداد و خودکامگیاش، به آدمهای «خاص» علاقه داشت؛ کسانی که او را سرگرم کنند، شگفتزدهاش کنند یا در لحظه خطر، به کار بیایند. مجدالدوله دقیقاً چنین شخصیتی بود. او نه سیاستپرداز پیچیدهای مثل امینالسلطان بود و نه اهل دسیسههای نرمِ درباری. ارزشش برای شاه، در قابلیت «اقدام» خلاصه میشد؛ کسی که اگر اتفاقی بیفتد، جلوتر از دیگران میایستد.

بخش مهمی از شخصیت مجدالدوله را باید در نسبت او با بدنش دید؛ نکتهای که در تاریخ سیاسی کمتر جدی گرفته میشود. او شکارچی ماهر، تیرانداز چیرهدست و سوارکاری حرفهای بود؛ مهارتهایی که در ایران قاجاری هنوز نوعی سرمایه اجتماعی محسوب میشد. بسیاری از شاهزادگان قاجار، اشرافیت را در لباس و لقب خلاصه میکردند، اما مجدالدوله اشرافیتی «کارکردی» داشت: میتوانست اسب را مهار کند، تیر را به هدف بزند و در لحظه بحران، بدنش را به کار بگیرد.
همین ویژگی است که دو واقعه برج ایفل و کالسکه هایدپارک را از سطح «داستانهای عجیب» به نشانههای شخصیتی ارتقا میدهد. مجدالدوله در این صحنهها، نه نماینده رسمی دولت ایران، بلکه نماینده نوعی منش فردی است که خطر را میپذیرد و منتظر دستور نمیماند.
برج ایفل؛ نمایش بدن ایرانی در قلب مدرنیته
صعود مجدالدوله از برج ایفل، اگرچه در ظاهر یک ماجراجویی شخصی است، اما در بافت تاریخی خود معنای پیچیدهتری دارد. برج ایفل نماد مدرنیته صنعتی اروپا بود؛ سازهای آهنی که بسیاری حتی در فرانسه آن را زشت و غیرانسانی میدانستند. ناصرالدینشاه، مانند اغلب پادشاهان غیراروپایی، در برابر این نشانههای تمدن غرب، بیشتر تماشاگر بود تا کنشگر.
در این میان، مجدالدوله با بالا رفتن از داربستهای برج، یک جابهجایی نمادین انجام داد: ایرانیای که قرار بود صرفاً نگاه کند، وارد صحنه شد. این حرکت، حتی اگر از سر هیجان آنی بوده باشد، حامل پیامی ناخودآگاه بود؛ اینکه «بدن شرقی» هم میتواند با سازه مدرن وارد تعامل شود، نه فقط با حیرت، بلکه با تسلط.
ناصرالدینشاه، که به نمایش علاقهمند بود، از این ماجرا لذت برد. مجدالدوله، بیآنکه خطابهای بخواند یا سخنرانی سیاسی کند، غرور شاه را در قلب اروپا ارضا کرد. در جهانی که قدرتها با فناوری سنجیده میشدند، او با جسارت بدنی وارد رقابت شد.
هایدپارک لندن؛ لحظهای که تشریفات فرو ریخت
حادثه کالسکه در هایدپارک، اما از جنس دیگری است. اینجا دیگر نمایش نیست؛ خطر واقعی است. رمکردن اسبها و سقوط کالسکهچی، نظم تشریفاتی را فرو میریزد. در چنین لحظهای، ساختارهای قدرت معمولاً فلج میشوند. نه پروتکل به کار میآید، نه عنوان.
واکنش مجدالدوله در این صحنه، بازتاب همان منش همیشگی اوست: پیشدستی. او منتظر فرمان شاه یا فریاد اطرافیان نمیماند. از اسبهای عقب به جلو میرسد و مهار بحران را به دست میگیرد. این رفتار، برای انگلیسیها که به نظم و کنترل اهمیت میدادند، شگفتآور بود. به همین دلیل، اعطای نشان سنت ژرژ فقط یک تشکر نبود؛ اعترافی رسمی به کارآمدی فردی بود که خارج از سیستم رسمی بریتانیا عمل کرده بود.

مجدالدوله در دربار قاجار شخصیتی دوگانه داشت. از یک سو، به شاه نزدیک بود و املاک و حکومت شمیرانات را در اختیار داشت. از سوی دیگر، چهرهای محبوب برای همه نبود. محمدحسنخان اعتمادالسلطنه در خاطراتش با لحنی تند از او انتقاد میکند؛ نشانهای از اینکه مجدالدوله در فضای رقابتی دربار، دشمن کم نداشت.
او اهل سیاستورزی نرم نبود. بیشتر به قدرت شخصی و اعتبار عملی تکیه میکرد تا ائتلافسازی. همین ویژگی، در دوران محمدعلیشاه به ضررش تمام شد. همراهی با شاه در استبداد صغیر، نشان میدهد که مجدالدوله بیش از آنکه مشروطهخواه یا استبدادستیز باشد، به وفاداری شخصی پایبند بود؛ وفاداری به شاه بهعنوان «مرکز قدرت»، نه به ایدههای انتزاعی.
مجدالدوله، برخلاف برخی رجال قاجار، چهرهای مردمی به معنای امروزی نبود. زندگیاش در شکار، سواری و املاک ییلاقی میگذشت. اما در عین حال، رفتارهایش نوعی احترام غیررسمی ایجاد میکرد. او از آن شاهزادگانی نبود که صرفاً پشت پرده بماند. حضور فیزیکیاش، مهارتهایش و حتی شجاعت نمایشیاش، تصویری متفاوت از اشرافیت ارائه میداد.
مرگ مجدالدوله در ۸۶سالگی، آن هم پس از سوارکاری صبحگاهی، بیش از آنکه یک اتفاق زیستی باشد، پایان نمادین یک سبک زندگی است. مردی که تا آخرین روز، بدنش را فعال نگه داشت، به همان شکلی از دنیا رفت که زیسته بود: در حرکت.
تبار، ازدواجها و امتداد یک خاندان در تاریخ معاصر ایران
زندگی شخصی مهدیقلیخان مجدالدوله، بهویژه در حوزه ازدواج و فرزندان، بازتابی از الگوی رایج اشرافیت قاجاری است؛ الگویی که در آن، پیوندهای زناشویی فقط امر خصوصی نبودند، بلکه شبکهای از مناسبات قدرت، نسبت و نفوذ اجتماعی را شکل میدادند. مجدالدوله بیش از بیست بار ازدواج کرد؛ عددی که اگرچه در نگاه امروز شگفتآور است، اما در بافت تاریخی دربار قاجار چندان نامعمول به شمار نمیآمد. با این تفاوت که در مورد او، این ازدواجها صرفاً تشریفاتی یا سیاسی نبودند، بلکه به شکل واقعی به گسترش یک خاندان پرشاخه انجامید.
نخستین همسر او فخرالدوله، دختر ناصرالدینشاه، بود؛ ازدواجی که مجدالدوله را بیش از پیش به کانون قدرت نزدیک میکرد. پس از او، والیه، دختر دیگر شاه، و سپس معصومهخانم دختر کامرانمیرزا و نیز دختری از رکنالدوله، برادر ناصرالدینشاه، به همسری او درآمدند. بسیاری از این زنان، چنانکه منابع اشاره میکنند، جوانمرگ شدند؛ امری که هم از شرایط بهداشتی زمانه حکایت دارد و هم از شکنندگی زندگی درباری، حتی در اوج رفاه ظاهری.
اما اهمیت این ازدواجها فقط در خودِ روابط نیست، بلکه در فرزندانی است که از دل این پیوندها پدید آمدند و بعدها، در دورههای بعدی تاریخ ایران، نقشهایی گاه کاملاً متفاوت با منش قاجاری ایفا کردند. یکی از مهمترین فرزندان مجدالدوله، عیسیخان مجدالسلطنه بود که از ازدواج او با خواهر علیخان ظهیرالدوله به دنیا آمد. از همین شاخه، تبار مجدالدوله به دوره پهلوی و حتی به فضای فرهنگی و هنری معاصر ایران کشیده میشود.
در میان نوادگان و نبیرگان مجدالدوله، نامهایی دیده میشود که برای مخاطب امروز آشناتر از خود او هستند. توران امیرسلیمانی، از نبیرگان این خاندان، همسر رضا شاه پهلوی شد؛ ازدواجی که اگرچه به طلاق انجامید، اما ثمره آن تولد غلامرضا پهلوی بود. این پیوند، بهنوعی اتصال دو جهان متضاد را نشان میدهد: اشرافیت قاجاریِ کهنه، با دولت متمرکز و شبهمدرن پهلوی. مجدالدوله، که خود عمرش را در سایه سلطنت قاجار گذرانده بود، بیآنکه بداند، از طریق تبارش به قلب قدرت پهلوی راه یافت.
از سوی دیگر، شاخهای دیگر از این خاندان، به جای سیاست، به هنر و رسانه رسید. سعید امیرسلیمانی، بازیگر شناختهشده سینما و تلویزیون ایران، از نبیرگان مجدالدوله است؛ چهرهای که حضورش در آثار نمایشی دهههای اخیر، این تبار را وارد حافظه فرهنگی عامه کرده است. همچنین بهزاد بلور، مجری و روزنامهنگار رسانهای، از دیگر چهرههایی است که نسبتش با این خاندان نشان میدهد میراث مجدالدوله صرفاً در قدرت سیاسی خلاصه نشده، بلکه به عرصه روایت، تصویر و صدا نیز راه یافته است.
این امتداد نسلی، تصویر مجدالدوله را پیچیدهتر میکند. او دیگر فقط مردی نیست که از برج ایفل بالا رفت یا کالسکه ملکه انگلستان را متوقف کرد؛ بلکه حلقهای است در زنجیرهای بلند که از دربار قاجار آغاز میشود، از پهلوی عبور میکند و به فرهنگ و رسانه معاصر ایران میرسد. شاید همین نکته، بهترین گواه باشد بر اینکه برخی شخصیتها، نه فقط با اعمال مستقیمشان، بلکه با تبار و میراث انسانیشان، در تاریخ باقی میمانند؛ میراثی که شکلش عوض میشود، اما ریشهاش همچنان قابل ردیابی است.
مهدیقلیخان مجدالدوله را میتوان نمونهای نادر از «اشرافیت کنشگر» در تاریخ قاجار دانست؛ شخصیتی که نه با قانوننویسی و اصلاحات ساختاری، بلکه با رفتار، جسارت و واکنشهای آنی، ردپای خود را گذاشت. صعود از برج ایفل و نجات جان ملکه بریتانیا، فقط دو حادثه نیستند؛ دو لحظهاند که در آنها، فردی از دل ساختار سنتی ایران، وارد صحنه مدرنیته و قدرت جهانی میشود و برای چند دقیقه، قواعد بازی را به نفع خود تغییر میدهد.
در تاریخ، گاهی یک بدنِ آماده، بیش از هزار فرمان سلطنتی اثر میگذارد؛ و مجدالدوله، دقیقاً از همین جنس مردان بود.